سفارش تبلیغ
صبا ویژن
عاشقانه ترین وب سایت عاشقانه=چشمان سبز
صفحه نخست        عناوین مطالب          نقشه سایت              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

داستان کوتاه شمع و کبریت

عکس و تصویر شمع به کبریت گفت: از تو میترسم تو قاتل من هستی... کبریت گفت: از من ...

شمع به کبریت گفت:
از تو میترسم تو قاتل من هستی...
کبریت گفت:
از من نترس...
از ریسمانی بترس که در دل خود جای دادی!!!

عامل نابودی انسان ها تفکرات منفی خودشان است
نه عوامل بیرونی...

............................................

داستان کوتاه شمع و کبریت+داستان من+داستان+قصه+منفی گرایی+تفکرات منفی+مثبت اندیشی+روانشناسی+نکاتی آموزنده+جملات کوتاه




موضوع مطلب : داستان, روانشناسی, جملات کوتاه, مثبت اندیشی, داستان من, داستان کوتاه شمع و کبریت, قصه, منفی گرایی, تفکرات منفی, نکاتی آموزنده

          
سه شنبه 94 دی 1 :: 11:11 صبح

داستان زن و شیطان

تصاویر جالب و متحرک از زنان در دنیای مد!

 

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را

طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد

و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به

خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

          
چهارشنبه 92 اسفند 14 :: 11:24 صبح

نقاب به چهره زدن در بازی زندگی

با کدوم چهره مون

با کدوم نقاب مشغول بازی های زندگیمون هستیم

نتیجه این نقاب به چهره زدن ها و بازی و بازیگوشی ها... اما ...؟!!!!!!




موضوع مطلب : داستان, حکایت, زندگی, بازی زندگی, نقاب, نقاب ها, بازی, بازیچه, تأتر, صحنه ها, سکانس ها, بازیگوش, داستان رمانتیک

          
پنج شنبه 92 دی 26 :: 6:6 عصر

دلا یاران سه نوعند ار بدانی

                                  زبـانـیـنـد و نانـیـنـد و جانی
بنانی نان بده از در برانش  

                                حذر کـن از رفیقـان زبانــی
دلا یاران جانی را نگهدار  

                                بـرایش جان بده تا میتوانی


04

بَعــضـــیـ فَقــَــط رَهْـــگُـذرنـــد

از هَمـــــــان اولْ...

میـ آینـــــــد کِهـ برونـــد

میـ آینــــــــد کِهـ نمانــنـد

یـــــادتْ بـــاشَـد

هیچــــ وقـــتْ دل نبندی به بودنـِشــــــانــْــ !!!

چــون وقتــــــی بــــرَونــْـد

تــــــو میـ مانـــی و دلی کِهـ

دیگـــــر تــــــا اَبـــَــد

دل نمیـ شــــود برایــَـتْ..-




موضوع مطلب : داستان, عکس های جالب, داستان اونجوری, داستانهای عاشقانه, حکایات جالب, داستان ع کس, قصه عاشقی, داستانهای کوتاه, داستان من ومامان

          
سه شنبه 92 شهریور 12 :: 4:31 عصر

وداع تلخ


دوباره کنج این کافه

نشستم منتها بی تو

دارم تو قهوه ی تلخم

میبینم عکس چشماتو

 

چقدر جای تو خالیه

رو این صندلی چوبی

کنارم نیستی و بی تو

دلم میشه یه آشوبی

 

یه عمری توی این کافه

همه ما رو باهم دیدن

تو نیستی و همه دارن

منو با دست نشون میدن

 

رو میز پشت سر داره

یکی دوستت دارم میگه

دلم میلرزه میبینم

که گل میدن به هم دیگه

 

میفتم یاد روزایی

که تو بودی کنار من

چه زود پاییز شد و گلها

تو دستای تو پژمردن

تو دستای تو پژمردن

 

به جز من توی این کافه

کسی انگاری تنها نیست

بدون تو چه دلگیرم

برام این لحظه زیبا نیست

 

صدای خنده میپیچه

تو مه دود همین کافه

یکی از پشت سر میگه

بی زحمت 2تا نسکافه

 

رو میز پشت سر داره

یکی دوستت دارم میگه

دلم میلرزه میبینم

که گل میدن به هم دیگه

 

میفتم یاد روزایی

که تو بودی کار من

چه زود پاییز شد و گلها

تو دستای تو پژمردن

تو دستای تو پژمردن

تو دستای تو پژمردن

امیدوارم خوشتون اومده باشه و ازم راضی باشین دیگه 




موضوع مطلب : شعر, متن ادبی, قطعه ادبی, داستان, رمان, حکایت, اس ام اس, شاعران, غزل, مثنوی, شعرنو, پندها, ضرب المثل, عاشقانه, عشقولانه, عاشقونه ترین, بهترین, برترین, کاملترین

          
دوشنبه 92 اردیبهشت 16 :: 12:7 عصر

پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 1150
  • بازدید دیروز: 1340
  • کل بازدیدها: 2957878
امکانات جانبی